دوستانه فروم
جمع شدن دوستان دور هم دیگه




 من كويرم اي خدا با حسرت يه قطره آب يه عمره كه دريا رو از دور مي بينم يه سراب بهار برام يه اسمه يه اسمه كهنه تو كتاب حرف من با آسمون چرا مي مونه بي جواب.....



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 16:02 ::  نويسنده : ashkan2000

 بنویسید به دیوار سکوت عشق سرمایه هر انسان است.بنشانید به لب حرف قشنگ حرف بد وسوسه شیطان است.و بدانید که فردا دیر است. و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان درگیر است.پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سمت صداقت برود.و بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد!...



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 16:02 ::  نويسنده : ashkan2000

 آنان که با زندگي مي سازند ، زندگي را مي بازند .... 
با زندگي نساز..... 
زندگي را بساز....



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 16:01 ::  نويسنده : ashkan2000

 دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 16:01 ::  نويسنده : ashkan2000

 دلم که می گیرد آرام خودم را در آغوش می گیرم … 
خـــودم به تنهـــایی 
دست نوازشی بر ســــرم می کشم .. 
لبخند می زنم و آهستـــه می گویم : 
” گریه نکن عــــزیـــزم … من هسـتم … 
خودم به تنهــایی ، هـــوای نداشته ات را دارم !



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 16:01 ::  نويسنده : ashkan2000

 خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره… 
به کسی توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … 
اینقدر می باره تا آبی شه … آفتابی شه …!!! 
کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … 
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … 
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 16:00 ::  نويسنده : ashkan2000

 حالا که دست هایت چتر نمی شوند 
حالا که نگاهت ستاره نمی بارد 
حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم 
از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم 
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد 
و آرامش خیالت ، خیس اشک هایم نشود



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 15:59 ::  نويسنده : ashkan2000

 وقتی خسته ام 

وقتی کلافه ام 

وقتی دلتنگم 

بشقاب ها را نمی شکنم 

شیشه ها را نمی شکنم 

... غرورم را نمی شکنم 

دلت را نمی شکنم 

در این دل تنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد 

این بغض لعنتی است ...که میشکنم



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 15:58 ::  نويسنده : ashkan2000

 هرگـــــــــــــــز مغـــــــــــــرور نشــــــــــــــــو .. ! 

پاييز زماني رخ ميدهد که برگ احساس ميکند طلا شده است



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 15:52 ::  نويسنده : ashkan2000

 تا به حالا شده احساس کنی تنهایی 
یا که بیچاره ترین آدم این دنیایی 

حس کنی زردی هر برگ تو را میخواهند 
همه ی باغچه ها مرگ تو را میخواهند 

حس کنی بار غمی بر دل پژمرده ی توست 
سایه ات دشمن خونی و قسم خورده ی توست 

شعر من چیست بجز شرح پریشانی ها 
ماجرای دل یک مرد و ویرانی ها 

گر چه در چشم همه آینه ی دق شده است 
شعر مربوط به مردیست که عاشق شده است 

مردی از جنس زمین خوردن و ناکامی ها 
عاشقی در به در از هجمه ی بد نامی ها 

تا در خانه ی تو این همه راه آمده ام 
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام 

آمدم شاید از عشق تو ندایی برسد 
دل بیچاره ی من هم به نوایی برسد 

آه ای چشم تو عصیانگر شیدایی من 
دختر قصه ی ویرانی و تنهایی من 

چشم تو راز جهان را ز ازل میگوید 
سعدی از شور نگاه تو غزل میگوید 

وسط این همه آشوب شدم تنها من 
آه ای ماه ، دلم سوخت چه کردی با من 

ای دل خسته ی من بسته به گیسوهایت 
زده آتش به دلم رقص النگوهایت 

عقل با وسوسه ی دلبری ات میجنگد 
باد هم با گره روسری ات میجنگد 

باز کن روسری ات را که ز پا افتادم 
زلف بر باد بده تا بدهی بر بادم 

ای من من توی تو ، این من و ما را بردار 
بغلم کن ، همه ی فاصله ها را بردار 

من و یک قلب پر از حسرت دوری که شکست 
تو و یک مرد پر از حس غروری که شکست 

دوست دارم که کنار تو به باران برسم 
ترسم این است که دور از تو به پایان برسم 

ترسم این است که از درد زمینگیر شوم 
یا که در حسرت بوسیدن تو پیر شوم 

از من و گریه ی من بی خبری ، می خندی 
اشک می ریزم و تو میگذری ، می خندی 

لحظه لحظه من از احساس تو لبریزترم 
شعر دردم ولی از خنده دل آویزترم



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 15:48 ::  نويسنده : ashkan2000
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران